بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

کادوی آقا بردیا

به نام خدا... سلام آقا بردیای دوست داشتنی... بازم یاد پارسال افتادم .... اصلا این روزا زندگیم مثل سریال لاست شده... دائما روزای گذشته و تکرار نشدنی رو مرور میکنم.... پارسال... روز تولدم آخرین روزهای بارداری بود...12 روز قبل از دنیا اومدنت... به توصیه خانوم دکتر خالدی(چقدر دلم براش تنگ شده... ایشالله همیشه سلامت باشن)... تا تونستم  آب خوردم تا یه وقت قند عسلم جاش خشک نباشه... همین موضوع بائث شد که کلی ورم کنم... خلاصه من در حالی شمع 27 سالگی روی کیکمو فوت کردم که  یه مامان قلمبه بودم... (عکس و فیلمش موجوده) حالا امسال... گل پسرم یه کادوی خوشگل به مامانش داد... کلی هم تعجب کردم... بردیا به طور کاملا حرفه ای و سریع ...
25 ارديبهشت 1391

فرشته ای به نام مادر...

این نوشته رو تقدیم میکنم به همه ی مامانای روی کره زمین... از سالها قبل این متن رو داشتم و همیشه از خوندنش لذت بردم... كودكي كه آماده تولد بود ،  نزد خدا رفت و از او پرسيد : " مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ " خداوند پاسخ داد " از ميان بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد. " اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه. - اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند لبخند زد : " فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخن...
24 ارديبهشت 1391

تولد مامان...روز مامان

به نام خدا... یادمه پارسال خیلی به خانوم دکتر اصرار کردم که تاریخ عمل رو روز سوم خرداد تعیین کنن... پارسال سوم خرداد روز مادر بود ...دوست داشتم در روز مادر مادر بشم...ولی به دلایلی نشد ... و صلاح دونستن که پسمل عزیز منو روز ٥ خرداد دنیا بیارن... الان وقتی یادم می افته پیش خودم میگم :چه فرقی میکنه برای یه مادر که چه روزی یه فرشته ی معصوم رو از بهشت بیاره و زمینیش کنه؟؟؟؟ مادر دغدغه های مهمتری داره... به تعداد نفسهای کودکش... به تعداد روزهایی که گذشته و روزهای پیش رو... حالا امسال منم مادرم ... مادر یه پسر خییییییلی شیطون که روزی هزار بار خدا رو به خاطر شیطنت هاش شکر میکنم ... توی این یک سال قدر پدر و مادر خودم رو بیشتر فهمیدم... و ...
23 ارديبهشت 1391

پارسال این موقع ها...... این روزا.....

به نام خدا... این روزها که به تولد یک سالگیت نزدیک میشیم بد جوری یاد پارسال می افتم... روزهای پر از استرس والبته سرشار از شوق و انتظار دیدارر پسرک... روزهایی که کم شدن حجم مایع دور جنین و پیچیده شدن بند ناف دور گردنت خوشگلت منو مضطرب تر میکرد... هر روز صد بار میرفتم توی اتاقت که خیییییییییلی مرتب تر از این روزا بود... بعد از ظهرا توی اتاقت میخوابیدم(یادش به خیر!!! چیزی هم به اسم خواب بعد از ظهر وجود داشت) روزی صد بار لباساتو مرتب میکردم و دونه به دونه کشو ها رو باز میکردم و نگاه میکردم(یادش یه خیر چقدر اوقات فراقت داشتم) شبها چندین بار از درد پهلو بیدار میشدم... خانوم دکتر یادم داده بودن که تمام حواسم باید به تکونای تو باشه......
16 ارديبهشت 1391

صدای تو

به نام خدا... چقدر صداتو دست دارم بردیا... همیشه عاشق نی نی هایی بودم که با الفاظی که به نظر خودشون مفهومه حرف میزنن... خدایا شکرت... حالا پسر کوچولوی خودم صبح تا شب برام آواز میخونه و حرف میزنه... ن ن ن ن (با فتحه)ددددد(با فتحه) ند ند ند... ایننننننننن... اینگاااااااا.... با با ن ن  ایندددددد....ا د ا د اد (با فتحه) و یه عالمه حرفای قشنگ نا مفهوم... انگار داری تمرین میکنی برای حرف زدن... ولی عجله نکن عشقم... میترسم این مدل حرف زدن قشنگ زود تموم بشه.... وقت برای کلمه معنی دار و جمله ساختن زیاده... میدونی چیه؟؟ میخوام همه ی وجودم گوش بشه و فقط این صداهای تو رو بشنوه...وقتی شروع میکنی به آواز خوندن و حرف زدن من و بابایی ساک...
10 ارديبهشت 1391

11 ماهه شدی...

به نام خدا بردیای نازنینم... پارسال این موقع ها تو دلم بودی... بد حالی داشتم... درست بعد از مراسم سیسمونی که رفتم سونوگرافی بهم گفتن که گل پسر شیطون بند ناف رو پیچیده دور گردنش مایع دور جنین هم به شدت کمه و احتمال زایمان زودرس وجود داره... همه ی اینا برای داغون کردن یه مامان نگران کافیه... خدا رو شکر که با کمک خانوم دکتر مهربون تو صحیح و سلامت به دنیا اومدی...و هر روز خدا رو چندین بار شکر میکنم و میدونم که کمه... حالا تو یه پسر دوست داشتنی ١١ ماهه هستی تعداد مرواریدای خوشگلت رسیده به ٦ عدد... کیف میکنم دندونای خوشگلتو میبینم... ولی گاززززززززززز گرفتنو بی خیال بشی خیلی بهتره.... چون گاهی با این گاز گرفتنا جبغ مامانو در میاری . خ...
5 ارديبهشت 1391

آخرین روزهای 10 ماهگی

به نام خدا بردیای عزیزم... زیاد حس نوشتنم نمیاد... این چند تا عکس و از مادرت داشته باش تا بعد: بردیا به روایت تصویر: یک صدم ثانیه قبل از پرتاب کلاه از سر... کوچه ی مامان بزرگ اینا: از طبیعت خونه ی مامان بزرگ استفاده کن عزیزم... تا چند وقت دیگه قراره این خونه ی ویلایی و پر از خاطره تبدیل به آپارتمان بشه (بردیا در حال خوردن پونه...) بردیا حمله میکند: بردیای متفکر...غمگین...(آخ که چقدر این ژستت مثل پدر بزرگ مرحومته) غمتو نبینم مادررررررررر نترس من اینجام عزیزم طبیعت بهاری و طوفانی برغان...  و بردیا در حال کشف طبیعت داریم برمیگردیم...بعد از بارون و طوفان.. عجب هوایی شده ...
3 ارديبهشت 1391
1